یادداشتهای یک دیوانه

دوست
نویسنده : K2 - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸

دل من دیر زمانی ست که می پندارد: "دوستی" نیز گلی ست، مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد. بیگمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست، از نخستین دیدار هر سخن، هر رفتار، دانه هائی ست که می افشانیم. برگ و باری ست که می رویانیم آ ب و خورشید و نسیمش "مهر"  است. گر بدانگونه که بایست به بار آید، زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید. آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست. در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت. آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج میباید کرد. دوست میباید داشت! با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دلهامان را مالامال از یاری، غمخواری بسپاریم با هم بسرائیم به آواز بلند:  شادی روی تو ! ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه، عطر افشان گلباران باد.


comment نظرات ()
مرگ در سکوت
نویسنده : K2 - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه‌ای اندیشد. زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آئینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند واشک یکی را سنجیده گزین کند. عشق را مجالی نیست حتی تا آنقدر که بگوید برای چه دوستت می‌دارد.

**********************************

گاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تو را کاش که میدیدم. شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر ...

چه کسی باور کرد ؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد....


comment نظرات ()
زندگی
نویسنده : K2 - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی  بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به  دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما  بی‌نتیجه ماند

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل  که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

 زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم  و از دل‌بستن بهراسیم.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا  چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم. فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد  کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید  صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.


comment نظرات ()
خزان دل
نویسنده : K2 - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸

کتاب دلتنگی هایم رادرتاقچه دلت جا می گذارم تا اگر روزی تقویم زندگیت خاطرات شیرین گذشته را به یادت انداخت نگاهی به آن افکنده و بدانی از اولین فصل تا آخرین فصل بودنم، تنها سوالم این بودکه بی پاسخ ماند... چرا برای خزان دلم، بهاری نیست... ؟! ؟! در این شهرمرده، دراین دیارکوچک که شب و روز هر دو تاریک اند، دراین روزگار که مردم اش پا برروی احساس می نهند، دروغ گهواره ای است که همه در آن به خواب رفتند.


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نویسنده : K2 - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸

گاهی آنقدر زمخت میشوی که روزها بگذرد یادت میرود کسی در کنجی منتظر یک لبخند تو نشسته است. گاهی هم آنقدر نازک میشوی که حتی اخمی یا شکایتی چینی دلت را ترک می اندازد. باشد، تو قول بده زمخت نشوی، من هم قول میدهم، چینیت را ترک نیندازم.


comment نظرات ()